تبليغاتX
زیگ زاگ - و لا خیر فی الاپسار..!

زیگ زاگ
آخه باز دوباره من نبودمو شیطونی کردی...مامانینا رو پیچوندی ...خونه رو مهمونی کردی؟؟؟..(!)
و لا خیر فی الاپسار..!

في الکمال المعذرت اولين مطلب الهذا الآپ کاملاْ عربيُ في الاحوالات الدانشگاه!

لا فراموش النظرات السازنده و دقيقتان !


 


في التوصيف الاپسار!(جمع الپسر)


 


هذا الموجود في البعض الاوقات يک مارمولکيه و في الاکثر الاوقات في البرابر


 الاپسار(جمع الپسر) البوق البوق .



کار الاپسار سه تيغه الريش و الزدن الواسکازين و الروغن الترمز و  بکله و الريمل


بالدماغ و العلافي في الدانشگاه براي


 يتورونَ (تور کردن) الدخاتير (الواقعيت التلخ) .



 الاستاد دشمن الخوني الاپسار بدليل النشستن هذا لموجود في الآخر الکلاس و


المزه پراني و الجفنگ بازي .



و اما توصيه المهم به اپسار الدانشگاه . في الدهان هذا المخلوق ، موجود جسميچ


 باسم الزبان که يَتَخَرخَرونَ(خر مي کند) سيندرلا  چه برسه به شما ، وليکن في


السينه البعضي موجود يک دل صاب مرده اما هذا المخلوق بمثابه الچوپان الدروغگو


 و لا باور هيچ يک من الدخاتیرحرف هذا البيچاره و المفلوک .



اما ارجع (برمي گردم ) باصل المطلب . انا اقول في الاول المطلب که في الدانشگاه


کار بعض الاپسار تور الدخاتير که في الواقع هذه الموجود محتاج بالافسار  ( باعث


شرمندگي ، روم به ديوار) و البته  همان الاپساری که يَتَنَشنِشونَ (نشان مي دهند )


 چراغ السبز هم همچنين .



موجود الثاني المورد العجيب في الدوراننا که باعث الشگفتي کثيرا کثير . هل (آيا)


الاپسار يحب اينکه شبيه بالدخاتير بشوند و يا بالعکس . دليل هذه الگفته که دماغ


بعض الاپسار عمليٌ و ابرو باعث البرش الدست و لب بثابه .........و الموي الدم


اسبي که واقعا في هذه المورد بايد گفت  (هذه الاپسار    )



خلاصه في الآخرين شماره الاتل متل في هذه الترم الحال گيريه الاپسار بود  .

*۰*۰*۰**۰*۰*۰

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست

ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي

اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تکليف
مي سپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست
که در آن زندانيست
دلتان زنده شود

 

چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم
دانشم بيهوده است

 

استاد از من پرسيد:
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم:
دل خوش سيري چند

 

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
که خروس مي کشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است

خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي کرنش مي خوانديم
مره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي کرديم

کلاس چقدر زيبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يک بازي بود
کم کمک دور شدم از آنجا
بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشکده علوم سرايت کردم
رفتم از پله کامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه

 

من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يک نمره قبولي مي خواست
من کسي را ديدم
از ديدن يک نمره ده
دم دانشگاه پشتک مي زد

 

شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريک را جاي مي مي نوشيد

 

همه جا پيدا بود همه جا را ديدم
بارش اشک از نمره تک
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يک درس به فرماندهي کامپيوتر
فتح يک ترم به دست ترميم
قتل يک لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم

 

من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يک نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم

من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

 

من در اين دانشگاه
در سراشيب کسالت هستم
خوب مي دانم استاد
کي کوئيز مي گيرد
برگه حذف کجاست

سايت و رايانه آن مال من است
تريا، نقليه، دانشکده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم

و نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نبود

کار ما نيست شناسايي مسئول غذا
کار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
کار ما شايد اينست که در مرکز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم

کارما شاید اینست بخندیم
بخندیم
بخندیم

و

بخندانیم
هر چه اینجا نگران آمده است

به یاد زنده یاد سهر

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست

ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي

اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تکليف
مي سپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست
که در آن زندانيست
دلتان زنده شود

 

چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم
دانشم بيهوده است

 

استاد از من پرسيد:
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم:
دل خوش سيري چند

 

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
که خروس مي کشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است

خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي کرنش مي خوانديم
مره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي کرديم

کلاس چقدر زيبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يک بازي بود
کم کمک دور شدم از آنجا
بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشکده علوم سرايت کردم
رفتم از پله کامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه

 

من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يک نمره قبولي مي خواست
من کسي را ديدم
از ديدن يک نمره ده
دم دانشگاه پشتک مي زد

 

شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريک را جاي مي مي نوشيد

 

همه جا پيدا بود همه جا را ديدم
بارش اشک از نمره تک
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يک درس به فرماندهي کامپيوتر
فتح يک ترم به دست ترميم
قتل يک لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم

 

من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يک نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم

من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

 

من در اين دانشگاه
در سراشيب کسالت هستم
خوب مي دانم استاد
کي کوئيز مي گيرد
برگه حذف کجاست

سايت و رايانه آن مال من است
تريا، نقليه، دانشکده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم

و نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نبود

کار ما نيست شناسايي مسئول غذا
کار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
کار ما شايد اينست که در مرکز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم

کارما شاید اینست بخندیم
بخندیم
بخندیم

و

بخندانیم
هر چه اینجا نگران آمده است

به یاد زنده یاد سهراب  سپهری


لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 18:43 توسط نسیم|