تبليغاتX
زیگ زاگ

زیگ زاگ
آخه باز دوباره من نبودمو شیطونی کردی...مامانینا رو پیچوندی ...خونه رو مهمونی کردی؟؟؟..(!)
اوهو اوهو!
میگن رضایا از موسیقی خدافظی کرده!

اگه خبری شد می‌گم!

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:51 توسط فاطمه|
پارازیت
باو هیچ معلومه این وسط چه خبره؟!!!

تابستون اینجا هر روز آپ می‌شد! الان همه چسبیدن به درس؟!!!

یک آبان (تولد پرپر) نهم (تولد من) و شونزدهم (مال نسیم) آپ شد اما انگار نه انگار! بینشون‌ هم خبری نبود!!!

خلاصه خواستم بگم من هستم!

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:53 توسط فاطمه|
تولد پرپر مبارک!

بر وزن: زیگ‌زاگ، زیگ‌زاگ می‌خونیم با دلی شاد...!

سه... دو... یک!

پرپر! پرپر! می‌خونیم مثل یه خر!

اینم کادوی جشنت یه سنگ مرمر!

ببخشید دیگه من همیشه به آخر شعر گند می‌زنم!

به به! پرپر جونم شد 17 سالش! (16 یا 17 یا 18؟!) همین حدودا! تولدت مبارک باشه گلم! من کلا به نمایندگی از الهه و نسیم و خودم (!) تولدتو تبریک می‌گم! اینم یه عکس خوشگل:

 

راستش من بلد نیستم متن ادبی و از این جور چیزا بنویسم! می ترسم یه چیز مزخرفی بنویسم همتون حالتون به هم بخوره! دلم می‌خواست یه آپ مفصل کنم ولی نشد. به بزرگی خودتون ببخشین!

راستی، این آرشیو موضوعی رو می خوام اصلاحش کنم. موضوع‌بندی می‌کنم بعدا هر کی بره آپ‌هایی رو که کرده، تو یکی از دسته بندی‌ها بذاره. به نظرم این‌طوری بهتره.

پرپر گلم بازم تولدتو تبریک می گم. ایشاالله صد ساله شی!


لينك | نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:11 توسط فاطمه|
فاطمه همچنان پاسخ‌گوی سوال‌های درپیت شماست!
پرپر پرسیده: چرا ما اینقدر بیکاریم؟!
دوست عزیز! من از کجا بدونم؟! درواقع تحقیقات دانشگاه تهران شهر آکسفورد نشان داده که افرادی که بیکارند در اینترنت ول می‌چرخند. این دانشگاه هم‌چنان مشغول تحقیق روی علل و علایم بیکاری انسان‌هاست!

نسیم می خواست بپرسه: "چرا الهه اینقدر مشکوک می‌زنه؟!" ولی وقت نشد یا اصلا تصمیمش عوض شد! به هر حال من فکرشو خوندم!
جواب: باو این الهه خیلی مشکوک می‌زنه! همین امروز بدون خداحافظی از اندرون مسنجر غیبش زد! نفهمیدم کجا رفت! ولی دلیلش رو باید از خودش پرسید! از اونجا که الهه خیلی خودشو می‌گیره و هی میره سمت ایفای نقش و داستان نویسی، دیگه دوستاش رو از یادش میره! ای مشکوک! (شوخی کردم الهه، ناراحت که نشدی؟ ناراحت شدی؟ چه بهتر!)

الهه پرسیده: ...
یادم نمیاد چی پرسید ولی جوابش اینه: ای مشکوک!

چند نکته:
 - اگر کسی از شما پرسید: "چطوری؟" جواب بدهید: "خوبم!"
- اگر کسی پرسید: "چه خبر؟" بگید: "سلامتی!"
- اگر کسی از شما پرسید: "چیطوری؟!" جوابش اینه: "خوفم!"

سرتونو درد نیارم، بای!
لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:0 توسط فاطمه|
یک عدد آپ آموزنده- اثر بیکاری من!
چرا دندانمان درد می گیرد؟!

 این واقعا یه سوال خیلی مبهمه که هر بیکاری اینو از خودش می پرسه! ما دندونمون درد می گیره چون دلش می خواد! خب بالاخره خسته میشه از این زندگی یکنواخت که همش چیز میز بجوه و روش مسواک بکشن! بنابراین بعضی وقتا برای تفریح درد می گیره! برای اطلاعات بیشتر به نزدیک ترین دندان پزشکی محلتان نزدیک نشوید!

 چرا بارون می باره؟!

این هم سوال مبهمیه که تا حالا خیلی از زمین و هوا شناسان بیکار از خودشون پرسیدن. بارون عشقش می کشه که بباره. به من و تو چه ربطی داره؟! برای اطلاعات بیشتر اگه دوستی دارید که زمین شناسه، دیگه باهاش رفت و آمد نکنید!

چرا بعضی قرصا یه خط وسطشون دارن؟!

این دیگه خیلی سوال مبهمیه ولی من جوابشو می دونم! بعضی قرصا یه خط وسطشون دارن که اگه تو گلو گیر کرد با پیچ گوشتی بفرستی بره پایین!

 چرا من از این آپای بیخود می کنم؟!

این سوال، مهم ترین و مبهم ترین سوال این آپه! من آپ های بیخود می کنم، به هشت دلیل! چون:
1- بیکارم!
2- الهه و نسیم و پری و زری و صغری و کبری و کلا اهل محل به من مشکوکن!
3- چیز دیگه ای ندارم که آپ کنم!
4- به نظرم خوبه این مطالب آموزنده رو بدونین!
 5- به جز من و الهه و نسیم و و زری و صغری و کبری و کلا اهل محل کس دیگه ای نمیاد به وبلاگمون!
6- مورد شیشم نداریم!
 7- عشقم می کشه الکی آپ کنم!
 8- چه خبرته بچه؟ برو خونتون دیه!

(این آپ هیچ قصد توهینی به دندان پزشکان و زمین شناسان عزیز ندارد!)
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:46 توسط فاطمه|
مصاحبه ی اختصاصی فاطمه با هری پاتر!!!
- سلام آقای هری قاطر!
- سلام... بله؟!
- هوممم... چیزه... منظورم هری پاتر بود!
- پس چرا گفتی قاطر؟
- احتمالا شباهتی بین شما و قاطر هست!
- آقا من مصاحبه نمی کنم!
- به جهنم!
بعد از دو دقیقه سکوت:
- خب باشه مصاحبه می کنم!
- خوبه! به عنوان اولین سوال: نظر شما راجع به جن خاکی چیه؟
- (با گریه) منو به یاد دوران خوشم در خونه ی ویزلی ها می ندازه! اوهو اوهو!
- کوفت!
- چیزی گفتید؟
- هوم؟ گفتم آخی! خب سوال بعدی. چی شد که شما شدید شخصیت کتاب رولینگ؟
- یه روز رولینگ اومد سراغم گفت بیا من با تو مصاحبه می کنم داستانتو می نویسم.
- شما مدرسه که می رفتید زیاد تقلب می کردید؟!
- چرا اینو می پرسی؟
- خب آخه کل داستان هری پاتر تقلبه خب!
- هست که هست! دلتم بخواد!
- بله و اینا! اون وقت شما تا حالا به وبلاگ من و الهه سر زدید؟
- کدوم وبلاگ؟ الهه کیه؟
- الهه دوست مشکوک منه! وبلاگمونم آنتی رولینگه دیه!
- من سر نزدم ولی رولینگ چند بار سر زده!
- خب از اول می گفتی! برو گمشو! میرم دنبال رولینگ!
بعد از کلی تلاش رولینگ رو پیدا می کنم!
- سلام! ببین یارو من خیلی وقت ندارم.
- (با عشوه!) چرا آن وقت؟!
- چون آپ داره تموم میشه!
- خب صرفه جویی بنما تموم نشه!
- فقط یه سوال ازت دارم. نظرت درباره ی آنتی رولینگ چیه؟
- آنتی رولینگ چیه؟!
- وبلاگ من و الهه!
- تو کی هستی؟ الهه کیست؟!
- من که منم. الهه هم الهه مشکوکه ست! نظرتو راجع به وب بگو کار دارم.
- وب آشغالیه! چند بار تا به حال سعی کرده ام هکش بنمایم! ولی هی نشده است! چون الهه پسورد مدیریت رو که تو بهش داده بوده ای یادش رفته است!
- بله؟ یعنی الهه می خواست پسورد مدیریت رو بده به تو که وبلاگو حذف کنی؟
- اوهوم!
- بعد تو به حذف کردن میگی هک؟!
- اوهوم!
- برو گمشو!

الهه من حساب تو رو می رسم! حالا می بینی! آقا ببخشید بی مزه شد! این شکلکا هم نبودن!
لينك | نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:34 توسط فاطمه|
شما هم دعوتین!
باید تا حالا دیگه کارت دعوت به دستتون رسیده باشه. کارت دعوت برای شرکت در عظیم ترین و زیباترین مهمانی ها. چه لذتی داره مهمون سفره ای باشی که میزبانش برات عزیزترینه و تو رو از هر کسی بیشتر دوست داره.

در طول زمان این مهمانی، هر کاری که بکنی برات اجر و پاداش در پی داره، حتی روزمره ترین کارها مثل نشستن، راه رفتن، خوابیدن و فکر کردن.

این بار بیاید این مهمانی رو طور دیگه ای آغاز کنیم. در ماه رمضان امسال به هر کاری که می خوایم انجام بدیم فکر کنیم؛ فقط همین. یه ماه وقت داریم که فیلم زندگی مون رو آروم و سرفرصت تماشا کنیم و به همه چیزش فکر کنیم. اون وقت می فهمیم چرا یک دقیقه فکر کردن با هفتاد سال عبادت برابره.

 *

البته معلومه که من تو نوشتن این جور متن ها خیلی مهارت ندارم. این متن قسمتی از سرمقاله ی شماره ی 184 مجله ی دوست نوجوان بود!

من جاسمینم! مطمئنا بیشترتون می شناسین! فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه که بنویسم. فقط تا یادم نرفته فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک میگم.

همین!

 بای تا های!


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:39 توسط فاطمه|